،آری، گذشته ام مرا بیرون انداخته، پشت سرم دروازه هایش به هم کوبیده شده، یا شاید خودم تنها نقب زدم و فرار کردم تا لحظه ای آزاد در رویایی از روزها و شب ها پرسه بزنم و در رویا ببینم که می روم ،فصل به فصل، به سوی آخرین فصل، مثل زندگان، پیش از آنکه، ناگهان، اینجا باشم ...با حافظه ای خالی